هوالمحبوب
خدایا ! امروز دلم میخواد باهات حرف بزنم، نمیدونم شاید خودت خواستی ،پس خواهش میکنم گوش کن...
دلم میخواد یه جا بشینم ، مثل همین جایی که الان نشستم با صدای آواز همین پرنده ها و صدای ماشین های عبوری
گرچه امروز حسرت صدای فواره ی حوض پارک روبرویی به دلم میمونه ..
توی اون هفته ی لعنتی ...
نه ، یادش که میفتم کلی اعصابم خرد میشه ، اما وقتی با حال الانم مقایسش میکنم خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم ، به خاطر اینکه خوب شدم ، به خاطر اینکه دیگه اون افکار دیوونه کننده نمیاد سراغم ، به خاطر اینکه صبح که از خواب بیدار میشم دوست دارم زندگی کنم و برای هزار هزار کاری که پیش رو دارم برنامه ریزی کنم ، چون زندگی برام مفهوم داره و خیلی چیزها و خیلی آدم ها هستند که انگیزه ی نفس کشیدنم هستند.
تو بیشتر و بیشتر تو ذهنمی،چون خودت با دستات منو از اون باتلاق کشیدی بیرون ، اما خیلی خوبه که گل و لای اون هنوز رو بدنمه تا گاه گاهی نگاهش کنم و بی معرفتی و بی انصافی رو بذارم کنار و لطف هات یادم بمونه .
اون یک هفته یادم داد که چقدر همه برام عزیزن ، چقدر دوست دارم هم صحبت مامان باشم و از شنیدن کلام به کلام حرفاش لذت میبرم ، و چقدر سکوت و آرامش و پختگی بابا برام زیباست ، برادر کوچکم چقدر برام دوست داشتنیه و وقتی نیست تا یکم سر به سرش بذارم چقدر دلتنگش میشم
،نشونم داد که خواهرم رو با اون دل دریایی و بزرگش و وجود پاک و بی شیله پیلش انقدر میخوام که نمیتونم یک روز بدون اون و دوتا بچه از خودش معصوم تر باشم
،بهم فهموند کسی که روز به روز سلول به سلول وجودمون بیشتر و محکمتر به هم گره میخوره رو چرا انقدر ساده و آروم اما زیاد دوست دارم
بهم نشون داد چقدر بودن همه و همه ی دوستام ، که خیلیاشون نمیدونن چقدر دوستشون دارم و چقدر وجودشون و نفسشون برام عزیز و مقدسه( و اگر میدونستن شاید هرگز بهم نمیگفتن بی معرفتم! ) ، برام ارزش داره .
خدایا ! اخیلی خوشحالم که گذاشتی باهات حرف بزنم ..
به خاطر همه چیز ممنون
نیکا