تبليغاتX
و باز هم زندگی ...

و باز هم زندگی ...

هوالهادی

 

نمیدونم چی داره میشه ...

هرچی که هست خیلی ناگهانیه ..

دستهای نامرئی منو میبرن به سویی که انتهاشو نمیبینم ....

 خداحافظی کردی ، اما سلام من خداحافظیش رو در هیچ کلامی جستجو نمیکنه ...

 

نمیدانم خوابم یا بیدار

این هم از بابت خوشحالی یا ناراحتیم نیست ، این روزها انگار این من ، خودم نیست !

یادته که میگفتم  "چقدر سخته که آدمو از دنیای خودش جدا کنن " ؟ حالا انگار قرار نیست کسی منو ازدنیام جدا کنه ، یکی داره دنیامو عوض میکنه ، شایدم خودمو ..

باید زیاد فکر کنم تا افکارم متمرکز باشن ،تا بتونم همونی باشم که ازم انتظار میره ، میخوام آماده بشم تا بتونم بهت قولشو بدم

حتما یه روزی قولی که خواسته بودی رو میدم .

                                                                                                          یا حق

 

 

+ نوشته شده در  86/04/28ساعت 0:30  توسط   | 

 

خدا حافظ

 

هوا، هوای بودن نیست

باید برید

باید رفت...

 

خداحافظ

 

+ نوشته شده در  86/04/22ساعت 12:2  توسط   | 

 

- کجا بودی ؟ مازیار زنگ زد بابات گفت رفتی بیرون

تلفنت هم دوبار زنگ خورد

- کجا دارم باشم

شما هم که فقط زنگای تلفنو منو بشمارید، کاری دیگه ندارید؟

- نخیر نداریم

- واقعا؟

- آره بیکاری بد دردیه.

 چه عجب نشستی پیش ما؟

- دلم تنگ شده بود ، ناراحتید؟

- نخیر

....

- حالا چراهمش زمزمه میکنی ، بلند تر بگو

- میترسم

- از چی عزیزم

- از همه چی

- حتی ازمن؟

- نه تو که ترس نداری

- یعنی من جز همه چی نیستم

- شاید، اما تو حتما یه چیزی هستی

- مثلا چی؟

- یه چیز شبیه کتاب شاملو

- باز حرف شعر زدی!! خب این کتاب چه شکلیه؟

- کتاب ِ دیگه مثل همه ی کتابها جلد داره صفحه داره ورق داره ....

- یعنی منم این چیزا رو دارم؟

- دیوونه

- اینو که باید من بگم

- فرقی نمیکنه

- خب حالا بگو ببینم  چرا منو شبیه کتاب شاملو میدونی؟

-واسه اینکه  زیباست،

گاهی منو میخندونه ، گاهی اشکامو در میاره

همیشه واسم جدیده حتی اگه صد بار خونده باشمش

و دلم نمیخواد هیچ وقت روشو غبار بگیره

باز هم بگم ؟

- چیزی شده علی؟

- آره

- چی شده؟

- ... میخوام بخوابم

- خواب ؟!! الان که وقت خواب نیست!

- میدونم اما خوابم میاد ، سرمو بذارم رو پات؟

- بذار پسرم

...

- مامان بازکه تو گیر دادی به این موهای من، ولشون کن  میریزه

- سرت خیلی داغه فشارت بالا نباشه؟ یکم آبلیمو میخوری؟

- نه ، خوبم

- ولی سرت سرخ شده

- اون به خاطر گرمای توست

- من که گرم نیستم

- تو همیشه گرمی ، همیشه

- آره والا شبها همچین گر میگیرم که نگو

- قرصاتو میخوری؟

- اگه نخورم که میمیرم

- خدا نکنه ، اما فکر کنم بعضی ها رو بی خیال میشی

- یکیشو که میخورم سرم بد جوری درد میگیره

- میفهمم اما اصلیش همونه باید بخوریش،

- ااااا میخورم ، بابات کم بازخواست میکنه حالا تو هم گیر دادی

- یه چیز دیگه ،کمتر هم باید قرآن و مفاتیح بخونی مطالعه زیاد  سر درد میاره

- از این چیزا نیست بعدش هم اون دنیا تو که  نمیایی وساطتت

- تو هم که فقط  همینو میگی ، قبول ،اما نباید که اینقدر زیاده روی کنی

- زیاده روی نیست هنوز کلی عقبم ، من خیلی بدهکارم

...

- مامان

- جانم

- پات درد گرفت؟

- نه

- بذار بلند شم ، سرم سنگینه ها

- نه میگم . دیگه به موهات دست نمیزنم بخواب پسرم

- مامان...

- جانم

- تو همیشه زنده ای

- بخواب پسرم نگران نباش

- نگرانم ...خیلی نگرانم

- درست میشه

- آره درست میشه

....

 

ک.ک

 

+ نوشته شده در  86/04/09ساعت 21:37  توسط   | 

 

 

شب است و دل است و باز باران  

چیزی در فضا جاری است

می ترسم 

مرا دردی دیگر باید ؟؟!!

...

 ((  آه ،  اسفندیار مغموم ! تو را آن به ، که چشم فرو پوشیده باشی ... ))

 

 

 

 

 

ک.ک
+ نوشته شده در  86/04/08ساعت 9:51  توسط   | 

 

هنگامي كه آينه ها را زنگار گرفت و سكوت بر آنها چيره شد

 

هنگامي كه بركه ها  زلال نبودند و رودها  آرم

 

و آن هنگام كه چشمان تو دگر گوياي حقيقتت نبود

 

چيزي از صحنه ي روزگار كم نشد ، تنها من ديده نشدم

 

مانده ام با اين سوال :

 

چهره هاي نرم ديروز را چه شد كه اينگونه سخت نگاه ميكنند؟!!!

 

""

شرحي از يـار نمي آيــــــد و من غمگــــينم

آتش ِ كفر شـــــرر گشت و بــــزد در ديـــنـم

جگرم سوختــــــــه از رنــج ِ فراق و  غم ِ دل

من چه گويم كه تو خود داني چقدر سنگينم

 

""

 

شايد ميدانستي كه من در هيچ تو غرق شده ام....

 

موسيقي آغاز شد و من بايد بروم

 

ك.ك

                      

 

+ نوشته شده در  86/04/01ساعت 12:35  توسط   |