تبليغاتX
و باز هم زندگی ...

و باز هم زندگی ...

 

هوالخالق

 

27 اردي بشهت روزي است از روزهاي خدا اما....

 

 

 

هر با كه بهار از راه رسد  اردي بهشت را ميطلبم 

و اردي بهشت كه بيايد روز تو را ميجويم

ماه كوير من  ...

بهاري ديگر  آمد و اردي بهشتي شاد تر

من باز گرفتار  زيبايي بهارم كه گويي سال به سال زيباتر ميشود

و در عجب كه چگونه روزهاي اينچنين سخت تنها با ياد تو شاد و پر خاطره ميشوند

امشب دل بوي تو را ميطلبد و من مست از غزل خواني تو ام ... (كتاب مشترك صفحه 223)

 

چه زيبا به ميلاد تو ميخندم و جهان نيز به من ميخندد

و اگر تو نيز بخندي  خدا هم ميخندد ...

 

((.... بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند

                                                         خورشيد آرزوي مني گرمتر بتاب.))

 

سرزنده باشي در روز ميلاد پر بركتت

 

تولدت مبارك مهربون

 

 

ك.ك

 

 

از اول اردی بهشت منتظر این روز بودم تا حداقل کمی از احساسم را در کلمه بگنجانم

خیلی به دنبال کلمه و جمله گشتم ...

 

اما انگار هیچ جمله ای رساتر از این ، حس اکنون مرا به تصویر نمیکشد :

 

" تولدت مبارک عزیزم "

 

 

چه خوب شد که خدا این ماه را آفرید …

و چه خوب شد که این روز را  درآن قرار داد …

 

دلت آرام باشد

 

 

 

نیکا

 

 

                                                                                                       یا حق            

+ نوشته شده در  86/02/27ساعت 9:27  توسط   | 

      

هوالکافی

 

"

دوشنبه 30/5/85

1:50 بامداد

 

می نویسم ، زیبا نه ، ادبی نه ، اما از ته دلم .

موجود دوست داشتنی من همچنان جیر جیر میکند .و احساس دوست داشتنی ام همراه با صدایش از گوشم به تمام بدنم تزریق میشود ...

یک خیابان با دو ردیف شمشاد و درخت اطرافش و دو خیابان کوچک کنارشان ، یک کوه با کمربندی از بزرگراه با چراغهای شهرداری که خیلی منظم به صف شدند ، چراغ قرمز چشمک زن وسط خیابان که قطع و وصل شدن نورش از پشت شیشه توجهم را جلب کرد ، ساختمان نیمه ساز کناری و مفتول ها و بتون های سیمانیش ، پشه های اطراف چراغ ها ، گربه ها  و برگهای درختان که اگر خفاش تازه وارد را هم به آنها اضافه کنی تنها موجودات در حرکت اینجا هستند ، ماشین هایی که فرصت را مناسب دیدند و هرازچند گاهی یکی پرسرعت تر از دیگری ویراژی میدهند و عبور میکنند و اگر فرکانس رفت و آمدشان در همین حد بماند می توانند با ریتم شب یکی شوند ، آپارتمانها و ساختمان هایی که هنوز آنقدر جسور نبودند که به فلک سر بکشند ، لامپهای نئون فروشگاه ها و مغازه ها ، یک حیاط با سه باغچه پرگل و یک چراغ سه شعله در میانشان که از ارتفاع بالا ، و در تاریکی شب از این جزیی تر نمیتوان دیدشان ،

اینها همه سهم چشمان من بودند در این شبی که هرچه در آسمان گشتم ماهش را نیافتم ...

و من چه خوشبختم که میتوانم اینهمه سکوت را به یکباره ببلعم .

جیرجیرک این خانه امشب اضافه کاری دارد .. قرار نیست شیفتش را عوض کند .........

 

 

 

و اینجا در تمام این صحنه ها و رویدادهای معمول هر شب ، یاد کردن از کسی که سکوت و معنایش را به من آموخت هرگز غیر معمول نیست ................

 

                                                                          

نیکا"

 

 

 

 

 

 

 

(میدانم که تکراریست ، اما تو تکراری نخوانش ...)

 

 

جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در...صدف سينه حافظ بود آرامگهش

 

 

                                                                                       یا حق

 

                                                                                                                               

                                                                                                                

 

+ نوشته شده در  86/02/16ساعت 12:15  توسط   | 

 

سلام

حال من خوب است

گرچه دیشب با گریه و با یاد قدمهای نهاده در این راه دراز ، و تنهایی ام  از خواب پریدم

اما هنوز با نگاه مهربان رونایم  شادم

و هنوز عطر سجاده اش فضای خانه ی کوچکمان را سبز میکند  

-

حال من خوب است

گرچه این راه را خود آفریدم

اما پشت همه ی نگاه های گیج و مبهم این ترانه هایم

نفس باز آمدنش هست

دیگران هم گویی خوبن

همه انگار می خندند

نه بر شادمانی خویش

میخندند با حماقتی غریبانه  که حتی از سرسرای خانه شان عبور نمیکند

میخندند انگار به خوبی من

اینجا همه ساکتند حتی بعد از فریاد سلام...

-

حال من خوب است

تنها کمی دلگیر ِ این حکومتم

دلگیر این همه منگنه برای یک صدای بلند

نمیدانم علت وجود اینهمه تونل برای عبور از دل یک کوه ، چیست؟

نمیدانم چرا پرواز بهانه ای برای رد شدن نیست؟

چرا به کندن دل خوشیم و ....

من کوهنوردی را دوست دارم  اما نه برای سقوط 

 پرواز را میخواهم  نه برای اوج و بلندیش

برای عبور بی انکه کفشهایت چیزی را له کند ...

...

آزادی من در این سلول خود جای هزار ایراد است

از آزادی در میدانی بنام  آزادی چه بگویم...؟

-

حال من خوب است

گرچه امسال برای اردیبهشت نیز قانونی وضع شد

اما دگر برای گریستنش اشکی در چشم نیست  

تو بی بهانه تر از همیشه برو

همانگونه که برای رفتن به هیچ دلیلی نیاز نیست

 

دلم هوای  فال حافظ کرده است

اگر این را خواندی و دانستی  فالی بگیر

خدا را چه دیدی

شاید تا باز آمدنت من هم عاشقت شوم...

 

حال من خوب است

چه میگویی.....؟!!!

یعنی من فرق حال خوب یا بد را نمیدانم؟

 

!!!!!!!!

...

 

ک.ک

 

+ نوشته شده در  86/02/14ساعت 14:26  توسط   | 

خدا مرا آفرید و تو مرا معنی کردی این یک حقیقت  است و من خوب باورش دارم

 

-

  

 

 

دیگر توان آن نیست که بخواهم از دشتهای شقایق و رویای با تو بودن بگویم

حوالی بودنت پر از عطر تازه ی زندگی است و این خوابهای پریشان همه از نبودنت حکایت دارد

گفتگوهای قدیمی ما تکرار نمیشود و من نیز توان نگریستن به تو را ندارم

نمیخواهم  مرا با اشکهایم ببینی و تو را با اشکهایت ببینم

خسته ای ...

میدانم که خسته ای و تابی برای ماندن نداری

من هنوز اونقدر بد نشدم که تورا در خستگی نگه دارم  

خواستی برو

فقط چراغ را خاموش کن و در را ببند

نمیخواهم بعد از تو نه نوری باشد و نه نفس تازه ای

-

با چشمان بسته هم میتوان ستاره شمرد

گفته بودم که در آسمان خانه ی ما ستارگان پر نوری زنده اند

ستاره هایی که فقط برای چشمک زدن نیستند 

اینجا ستاره ها هم میخندند و هم گریه میکنند

اینجا ستاره ها  آواز میخوانند، میرقصند و نقره افشانی میکنند

اینجا ستاره ها هم غم د ارند و  دردل میکنند  ...

ستاره های اینجا عشق و دوست داشتن را خوب میشناسن

-

آن شب یادت هست ;

آن شب که ماه میخندید .

ستاره ها خیره بودند!

تو بودی ...     

یادت هست چطور  تو را فریاد زدم؟

 

پیش تر ها که آسمان را میدیم احساس کوچکی داشتم و نگران خدایی بودم که آن هنگام شاید در خواب بود

اما آن شب انگار قد کشیده بودم آسمان با همه ی عظمتش برایم کم بود و کوچک

و از همه مهمتر خدا هم بود و داشت نگاه میکرد

همه بیدار و هوشیار بودند  فقط خواب بود که خوابی سنگین گرفتارش کرده بود  

 

آن شب کائنات بودند و منی که فرمانده ی آسمان شده بودم

چه عظمتی بود ....

من زیر لب میگفتم  و صدایم تکرار میشد

انگار انعکاس صدایم بود که از انتهای آسمان  فریاد میشد

...

تو شنیدی؟

امشب میخواهم.......

کجا رفتی مهربون؟

کی رفتی؟

امشب میخواستم   خیره به چشمان تو بگویم که....

اما باز باید در این اتاق تاریک در بسته بگویم

میگویم هر چه باداباد

نه!!

میگویم هرچه خدا خواست

 

تنهای تنها میگویم...

 

دوستت دارم

 

کاش بشنوی .....

همین .

 

 

ک.ک

+ نوشته شده در  86/02/07ساعت 12:53  توسط   |