تبليغاتX
و باز هم زندگی ...

و باز هم زندگی ...

 

وقتی خبری از بودنشان نیست ، زندان برایشان کافی است

 

کنون در ِ این اتاق دو قفل دارد و یک کلید

...

همه اسیرند در زندانی بزرگ و من آزاد در اتاقی کوچک اما پر از خاطره...

 

صدایی از این زندان نمی آید

گویا من خالق زیباترین زندانم که عذابی ندارد

 

بخواب زندان بان

کسی راهی را برای فرار جستجو نمیکند

آسوده بخواب...

 

 

--------------------

 

 

شب در خواب است

ماه نیم نگاهی دارد

ستارگان خیره به نگاه ِ  ماه

و من بیدار ، کنج پنجره ای باز  رو به انتهای شب...

 

ک.ک

 

+ نوشته شده در  85/12/25ساعت 13:21  توسط   | 

 

 

 

((... راه من پیداست ، پای ِ من خسته ست.))

 

به ناز یار نشستیم 

                                        ولی  به ناز  پا  خیر...  

 

 

هرچه شد ، توکل به خدا  

گدایی عشق نمیکنم 

 ...

 

 

                                                                                           خنده اما سرد /.

 

ک.ک

+ نوشته شده در  85/12/20ساعت 21:49  توسط   | 

 

اونقدر در این شب گردی ها گشتم ، تا یافت شد بودی که در کنار "نا" بود

بالاخره بودن هم معنی شد  دیگه چی باید بخوام؟؟

فعلا جز آغوش گرم رونا که ازش خیلی دور شدم  هیچی نمیخوام

 

خب دیگه ساعت 9 شده ، وقت خوابیدن ِ ...

شب بخیر ماه بزرگِ نا پیدا

شب بخیر  

...

 

 

 

((  خواب چون در فکند از پایم      

    خسته میخوابم از آغاز غروب

    لیک آن هرزه علف ها که به دست

    ریشه کن میکنم از مزرعه ، روز،

    مکنم شان شب در خواب هنوز....   ))

 

 

ک.ک

 

+ نوشته شده در  85/12/17ساعت 19:55  توسط   | 

 

شروع

 

از این آتش کسی را توان گریز نیست

باید سوخت تا سیاهی ذغال را فهمید...

 

 

 میخوام از تو بگم

گرچه گفتنی نیستی ، اما گفتن از تو را دیشب در خواب دیدم

شب آبستن فریادهای من است که تو را در سکوت باقی گذاشت

انگار نوبه ی میلاد فرا رسید...

 

*

لرزش دست ، توان را نامیزان میکند و هراس تملک را بارور ...

بلندا نظر گر نکنی دگر از این ناچیز هیچ انتظاری نیست  

 

*

ای نا ممکن زیبا 

گرچه دوری و گاه حتی دور تر  اما برای من، آن تمامی که تمامی ندارد

آن ساده ای که سادگی ندارد

آن دمی که آهی ندارد

برای گفتنت سازی میخواهم عاشق تر از من

 

چه بگویم که اینبار ، سخن وا ماند و موسیقی آغاز نشد....

 

شاید ذغال شاید هم خاکستری بر باد

آتش که فرو نشست من نیستم...

 

دورم و دور خواهم شد  ....آنقدر دور که تصورش هم ممکن نباشه

 

پایا __

 

 

ک.ک

+ نوشته شده در  85/12/13ساعت 20:23  توسط   | 

 

 

 

 

شب ِ تار است  باد آواز سر داد

سکوتم را بکشت و سوز سر داد

به شمعی سلطه ی ظلمت شکستم

تو کشتی شمع ِ من ، ای باد ِ بیداد

...

نه

 

دل اگر یاری کند از هفت دوزخ بگذرم...

 

 

دیشب را دور از تو به شب نشینی با ماه گذراندم و هم آواز جیرجیرکی پر نفس شدم

تابش ماه بود و تابی که به انتها رسیده بود

به گرگ و میش صبح  ، همان زمان چیرگی صبح بر شب  ، که رسیدم

ماه در پشت درختی رفت و جیرجیرک در کنجی دیگر ، بیصدا  نگاه میکرد 

نسیمی نواشگر مژده صبح میداد و من به تماشای سرخی ، گرم کننده ، منتظر

حس گرما بود   نه سوزاننده

گویا خدا در کنارم بود

دستی مرا نوازش داد و من در انتهای شب به خوابی عمیق فرو رفتم ....

 

 

راستی بگویمت دیشب باران هم بارید

نه از آسمان خدا  از آسمان ِ ....

 

برای امشب نیازی به شمع ندارم حتی اگر ماه نباشد حتی اگر جیر جیرکی نخواند ...

 

چگونه بگویمت ای کوکب خیال من  مگر میشود در ذهن ها سخن گفت...

 

خدا گذشت از آنچه که من نتوانستم بگذرم....

من دگر چیزی نمی خواهم...

 

 

 ........

 

یه چیز دیگه : پدرها از دید بچه هاشون بزرگترین و قوی ترین  آدم روی زمینن ، آهای آقایون پدر قدر خودتونو بدونید

 

 

 

ک.ک

 

+ نوشته شده در  85/12/06ساعت 19:11  توسط   |