شب ِ تار است باد آواز سر داد
سکوتم را بکشت و سوز سر داد
به شمعی سلطه ی ظلمت شکستم
تو کشتی شمع ِ من ، ای باد ِ بیداد
...
نه
دل اگر یاری کند از هفت دوزخ بگذرم...
دیشب را دور از تو به شب نشینی با ماه گذراندم و هم آواز جیرجیرکی پر نفس شدم
تابش ماه بود و تابی که به انتها رسیده بود
به گرگ و میش صبح ، همان زمان چیرگی صبح بر شب ، که رسیدم
ماه در پشت درختی رفت و جیرجیرک در کنجی دیگر ، بیصدا نگاه میکرد
نسیمی نواشگر مژده صبح میداد و من به تماشای سرخی ، گرم کننده ، منتظر
حس گرما بود نه سوزاننده
گویا خدا در کنارم بود
دستی مرا نوازش داد و من در انتهای شب به خوابی عمیق فرو رفتم ....
راستی بگویمت دیشب باران هم بارید
نه از آسمان خدا از آسمان ِ ....
برای امشب نیازی به شمع ندارم حتی اگر ماه نباشد حتی اگر جیر جیرکی نخواند ...
چگونه بگویمت ای کوکب خیال من مگر میشود در ذهن ها سخن گفت...
خدا گذشت از آنچه که من نتوانستم بگذرم....
من دگر چیزی نمی خواهم...
........
یه چیز دیگه : پدرها از دید بچه هاشون بزرگترین و قوی ترین آدم روی زمینن ، آهای آقایون پدر قدر خودتونو بدونید
ک.ک