تبليغاتX
و باز هم زندگی ...

و باز هم زندگی ...

 

....

من اینجا نه دل تنگم ، نه بر سازی دگر من خرده میگیرم

من اینجا  نه از بودن میگویم  نه از بیهوده بودن

پریشان نیستم  که از این حال بگذشتم

 

زمستان است ،  من از سردی نمی نالم

کسی هم در برم نیست  من از تنها شدنهایم نمینالم

امیدم نیستی میدانم ، صبورم نیستی ، این نیز  میدانم

پریشان کردی و رفتی  من از این هم نمی نالم

 

من اینجا

خالیم  از هرچه بود و بایدی اینک

رهایم از سقوط خنده ای اینک

به مژگان سیاهی ، چشم نندازم

به دستانی دیگر من دست نیاویزم

نه گرمایی به تن دارم  نه رنگی بر رخم دارم

 

نمی دانم که چون گویم 

حس دیگر گونه ای دارم ...

 

خیره در این کنج ظلمت بار بنشستم

قلم خشکید در دستم

با خودم گویم که  ای داد  ای داد

چرا .....

چرا دوست ندارد باشم ؟!

 

 

ک.ک

 

 

+ نوشته شده در  85/10/25ساعت 19:34  توسط   | 

 

 

همه جای این اتاق سفید است

                                                سفیده سفید

تا حالا غرق اینهمه سفیدی نشده بودم

دیگر اینجا شب نمی آید؟

سیاهی دور شده است و سفید حاکم است؟

 

آری

در سرزمین پادشاهی سفیدی بیتوته میکنم

محدود است

تازه به این نکته رسیدم

از هر طرف تنها سه قدم فاصله است

اما روشن است   خیلی روشن است

 

وتر گیری میکنم و در مرکز مینشینم

زانوها در بغل است  سر روی زانو و دستها گره خورده دور پاها

 

چشم که بسته میشود سیاهی حس میشود

هنوز سیاهی است

حالا من موندمو تنها دو رنگ

سیاه       سفید

اولین و آخرین رنگ

 

بی خیال میشوم و برای رهایی شروع میکنم به آواز خواندن

احساس خوش صدایی ندارم ولی از اوج صدایم راضی ام

 

((   لحظه ای با من بمان من بی تو غمگینم مرو       میکشد آخر مرا اندوه دیرینم  مرو

با تو شادم شاد شاد  ای پای تا سر ناز من        میروی تا کز غمت از پای بنشینم مرو

چشمه ی چشمان تو سرتاسر هستی من      ای همه رویا بمان ای خواب شیرینم مرو.....))

 

 

سحر آواز کار خودشو کرد

مرغابی ها شروع به پرواز میکنن

چراغها روشنن و فواره ی آب بلند میشود    چقدر بلند است

چند قدم اینور   چند قدم اونور...

 

برگهای زرد

قوری بزرگ       صدای غرش آب

 

خنده      چرخش       بوسه ....

 

 

چشم که باز میکنم    

 

همه جا سفید است

 

                                          سفیده سفید /. 

 

به همین سادگی .........

 

ک.ک

 

+ نوشته شده در  85/10/22ساعت 19:37  توسط   | 

سلام 

امروز یه بوی خوب اتاقمو گرفته هرچی میگردم  پیدا نمیکنم که از کجاست این خیلی واسم عجیبه!!!

 

به دعوت  دختر خالم   قراره  منم وارد یه بازی بشم 

قراره اعتراف کنم

 اول میخواستم یه مقدمه  طولانی با کلی حرف و حدیث اینجا بنویسم ولی الان که دست بکار شدم میبینم اصلا حوصله ی اینکارو ندارم میرم سر اصل مطلب

 

1-       مغرورم  ..... بقدری که بعضی وقتا هیچی در مقابلش ندارم

2-       نمیدونم تا حالا شمارو از جایی بیرون کردند یا نه؟  امیدوارم هیچ وقت این اتفاق براتون نیافته ........... منو تازگی ها از یه جایی بیرون کردند نه که فکر کنید یه مکان بوده نه ،  یه حریم  از جنسی خاص ..... خیلی سخته لحظه ای که داری بیرون میشی و یه در مقابلت بسته میشه 

3-       یه زمانی شعار بی نیازی میدادم  اما  نیازمند تر از خودمو  تا حالا ندیدم

4-       تازگی ها میخواستم پرواز کردنو تجربه کنم  اما منهم مثل خیلی های دیگه ترسو بودمو  لذت پریدن رو نتونستم درک کنم  . کاش یکم شجاع بودمو ......

5-       خیلی ها  سرم داد کشیدن  بعضی وقتها به خاطر خودم بوده و بعضی وقتها به خاطر خودشون  اما از تو انتظار نداشتم که سرم داد بزنی  مهم نیست که به خاطر خودم بوده یا نه  مهم برای من داد تو بود که هنوز تو گوشمه  همش به خودم میگفتم  تو نزده بودی که زدی  حالا من چی بگم به خودم ...

6-       رونا عزیز من ، عشق من ، دنیای من ، امید من  ،  شرف من ، همه ی وجود من  کسی جز مادرم نیست ....... تو زندگیم همه کاری کردم اما هیچ کار واسه پدر و مادرم انجام ندادم قرار بود امسال یه کار  خیلی کوچک براشون انجام بدم  که نشد   خدا کنه فرصتشو داشته باشم....

7-       دنیا  خیلی قشنگه   ...................... خیلی دوست دارم

 

 

بیشتر از پنج تا شد شاید اگه جلوی خودمو نمیگرفتم بیشتر از این هم میشد 

 

حالا هر کس که دلش خواست وارد بازی بشه      یا علی

 

 

 

.........

 

((...... و جدار  دندانه های نی      

 

                                     ، به دیوار اتاقم ،

 

                                                        دارد از خشکیش میترکد

 

                                                                               چون دل یاران  که در هجران یاران ......))

 

 

ک.ک

+ نوشته شده در  85/10/17ساعت 23:44  توسط   | 

 

این روزا  فقط میخوام بنویسم خسته که شدید روی علامت ضربدر در بالای  سمت راست  کلیک کنید

 

 

اما رونا تو یه وقت خسته نشی ...

میدونم اگه همه از من خسته بشن باز هم تو میمونی  مثل همین الان که داری گوش میدی حتی پلک هم نمیزنی...  

راستی

چرا همیشه وقتی باهات حرف میزنم اینطوری نگام میکنی؟

چرا همیشه حالت چشات یه شکله ؟  

....

آره  میدونم  واسه اینکه تو با بقیه فرق داری    تو همیشه صاف و صادق و یه رنگی .....

واسه همینه که نمیتونم ازت دور بشم و  نمیتونم باهات حرف نزنم

 

اما کاش میشد موقع حرف زدن سرمو رو سینه ات بذارم  و گرمی دستتو حس کنم ...

چقدر دلم میخواد گریه کنم  ...آره گریه ،، باورت نمیشه کوچولوی مغرورت گریه کنه؟؟ آخرین باری که جلوت بغضم ترکید موقعی بود که تو قلبت گرفته بود و دندونهات قفل شده بود  تو اون موقع داشتی تو درد میچرخیدی و من بالای سرت از ....

وقتی بهوش اومدی دستاتو گذاشتی رو چشمامو و ....

تو چقدر مهربونی رونای من 

وای الان هم دارم .....

اما دیگه تو نمیبینی   هیچکس نمیبینه

میخوام چشماتو ببوسم رونا

 

 

امروز چرت و پرت های گذشتمو دیدم  دلم میخواد همشونو پاره کنم

شاید فردا هم میخوام اینارو پاره کنم نمیدونم چی میشه تو هم نمیدونی ....

هیچ کس نمیدونه  ......... هیچ کس نمیدونه.....

....

 

 

ماه میخندد

ستاره نور می پاشد

من هستم و  تو  

نه تو بل خاطرات تو

 

سیلی باد عجب حال و هوایی دارد

 

ماه ، خاموش

ستاره ، پریشان تر ز من 

تو  ، شاید  دور  شاید نزدیک

و من بیماری رنگ پریده ولی زنده  ....

 

در این بیهوده جستنها خوشا مردن

در این بیهوده خندیدن  خوشا مردن

در این بیهوده بودنها  خوشا مردن 

 

خوشا مردن

خوشا مردن

خوشا مردن

 

....

 

کاش عادلی بود و دادگاهی

 

 

 

ک.ک

+ نوشته شده در  85/10/11ساعت 19:32  توسط   | 

 

هوالکافی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                                    یا حق 

 

 

+ نوشته شده در  85/10/08ساعت 16:25  توسط   |