دیگه جایی برای فرار نیست
گذشته هایم جمع شدند و گویی جایی دیگر جز وجود من ندارند
هیچ راه گریزی نیست من هم دگر دنبالش نمیگردم اینبار میمانم
خورشید خیلی وقته غروب کرده و من غرق در شب در کنجی با تکه چوبی مشغولم
نمیدانم تا کجای این شب باید بنشینم و سکوت را زمزمه کنم
نه......!!!!!! دگر حوصله سکوت در من نیست
میخندم به خورشیدی که غروب میکند و خاموش میشود
میخندم به تلخی روزگار و آتشی که در این نزدیکی بیداد میکند
و میخندم به خودم که هنوز باور نکردم دنیا در حال تمام شدن است
کاغذ های سیاه شده در رقص آتش گم میشوند و من دربدر تو با آتش گرم میشوم
...
قدم هایم قدرت ندارند و راه زیادی است که مانده
باز شعر تو ، ناتمام ماند ....
ک.ک
