تبليغاتX
و باز هم زندگی ...

و باز هم زندگی ...

یا علی

 

دیگه جایی برای فرار نیست

گذشته هایم جمع شدند و گویی جایی دیگر جز وجود من ندارند

هیچ راه گریزی نیست من هم دگر دنبالش نمیگردم اینبار میمانم 

 

خورشید خیلی وقته غروب کرده  و  من غرق در شب در کنجی با تکه چوبی مشغولم

نمیدانم تا کجای این شب باید  بنشینم و سکوت را زمزمه کنم

نه......!!!!!! دگر حوصله سکوت در من نیست

 

میخندم به خورشیدی که غروب میکند و خاموش میشود

میخندم به تلخی روزگار  و آتشی که در این نزدیکی بیداد میکند 

و میخندم به خودم که هنوز باور نکردم دنیا در حال تمام شدن است

 

کاغذ های سیاه  شده در رقص آتش گم میشوند و من دربدر تو با آتش گرم میشوم  

...

قدم هایم قدرت ندارند و راه زیادی است که مانده 

 

 

باز شعر تو ، ناتمام ماند ....

 

ک.ک

 

+ نوشته شده در  85/09/20ساعت 17:46  توسط   |