الا بذکر ا.. تطمئن القلوب
دلم خون است .....
غم امشب در زد
با آغوش باز پذیرفتمش
سراج زمزمه میکرد :
چون میروی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله ی تابان من
شب ، آرامش ، سکوت ، مخمل مشکی خالص ، الماس های درخشان ...
دلی رها شده ، اشکی غلتان ، فکری پریشان ، بغضی دردناک ...
دفتری گشوده ، دستی لرزان ، قلمی لغزان ، چشمی نگران ...
و ماهی همچنان تابان ......
مشت مشت گندم های عشق را پیش روی کبوتر دلم پاشیده اند
آرام آرام رخنه کرد در وجود پر تب و تابم ... نفوذی آرام و بی صدا
چه گواراست ...
نفوذ آب در شکاف تنگ رگهای خاک خشک بیابان
سیراب می کند ، روح می دمد ، زنده می کند ، میوه به بار می دهد ...لذیذ و شیرین
و چه گواراست ...
بی هوا سر کشیدن محبت در عطش ظهرهای گرم و خشک فصل بی مهری ....
با جسم همان میکند که عشق با جگر زلیخای مجنون کرد ....
خدایا می خواهم که تنها تو باشی و عشق تو
و
هر چه هست تنها برای تو باشد و عشق تو
و دیگر هیچ ...
یا حق