تبليغاتX
و باز هم زندگی ...

و باز هم زندگی ...

 هوالقهار

 

گریه ات برای چیست کودکم؟ تو باید شاد باشی وتنها فکرت بازی باشد ... 

اسباب بازیهایت کو؟ چه کسی آنها را برداشت ؟

گریه نکن  ... حتما مادرت باز برایت یک اسباب بازی نو خواهد خرید ...

راستی! مادرت کو ؟؟

کودکم ! خانه ات کجاست؟ چه کسی ویرانش کرد ؟؟؟

 چه کسی ؟؟؟

......

نگاه چشمان معصومت را چگونه تاب می آورند ؟؟؟

عمق نگاهت نابودم میکند ........

اینهمه غم چگونه در دل کوچکت جا شد؟

و  چگونه نادیدنی های آغشته به خون را با احساس لطیف کودکانه ات سازگار کردی ؟

چگونه عادت کردی به دیدن دیوهای نفرت انگیزی که کودکان سرزمین من آنها را تنها در کتاب داستانهایشان دیده اند ؟

چگونه ؟ چگونه ؟ ...

کاش میتوانستم در آغوشت بگیرم و همراهت های های گریه کنم .....

چقدر دلم میخواهد مرهمی بیابم برای دل شکسته ات..... تا دیگر خون گریه نکنی ....

دستهای کوچکت هنوز رو به آسمان است

 

 

  

«الا انّ نصر الله قریب»

+ نوشته شده در  85/04/28ساعت 15:2  توسط   | 

هوالاول

 

 

 

این روزها از تو فراوان گفته اند و میگویند .

نمیدانم چرا به یاس شبیهت دانسته اند ، بله یاس زیباست ، یاس خوشبوست ، یاس همه لطافتهای آ فرینش را یکجا دارد ، اما اگر تمام یاسهای دنیا را هم جمع کنیم به گرد پای زیبایی و خوشبویی و لطافت تو نخواهند رسید .......

تو بوی بهشت داری و بهشت بوی تو ...

 

نمیدانم چرا وجود ملکوتیت را بین در و دیوار محصور کرده اند .

کاش کسی تو را در لحظه ولادتت تعریف میکرد

و کاش کسی دفتر کم برگ اما پرمحتوای عمرت را برایم ورق میزد ....

کاش برایم میگفتند از این یاس ، هنگامی که غنچه بود و هنگامی که شکفت ... حتما بیشتر درک خواهم کرد درد لحظه پرپر شدنت را ...

 

میخواهم صمیمانه تر با تو سخن بگویم ... بی تکلف و بی تعارف با الفاظی که حتی برای یک لحظه هم که شده مرا به بزرگیت پیوند دهد . میدانم لیاقت میخواهد و شهامت .  اما بگذار با مقدسترین واژه ای که به ذهنم میرسد بخوانمت . بگذار مادر صدایت کنم ...

 

مادر!

تو آنقدر خوب مادری کردی که انگار وجودت را از ازل تنها برای مادری کردن از جنس مهر آفریدند .

به هر زنی که به این افتخار نائل میشود به فرخندگی تولد کودکش هدیه ای میدهند ... گاهی خیال میکنم که تو نیز برای آنها هدیه ای داری ... تو ذره ای از مادریت را به هرکدام از مادران دنیا میبخشی ... همانطور که خودت نیز عطیه ای آسمانی هستی برای زمینیان .

 

تو برای برخی فاطمه ای ، برای برخی فاطیما

برای عده ای ریحانه و برای بعضی حوریه ...

تو برای هر کس به اندازه وسعت روحش چیزی هستی اما برای همه هستی . چون كوثري ...

تو برای همه مادری ، حتی برای پدرت ....

 

مادر !

رسم بر اینست که روز ولادتت را جشن بگیرند و به همه مادران هدیه بدهند 

میدانم که مردم روزگار شما نیز این رسم را به شایستگی اجرا کردند! و تمام هدیه های خوب دنیا را تقدیمت کردند ! اما من نیز به آداب مردم روزگار خودم میخواهم در این روز شادت کنم  ....

 

  مادر !

بهترین هدیه برای شادی شما چه میتواند باشد ؟؟؟

 

یا حق

 

+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 9:53  توسط   | 

هوالرئوف

 

نوشتن همیشه برایم لذت بخش بود .به خصوص وقتی که هیچ محرم رازی نمی یافتم که لحظه ای با من در کوچه پس کوچه های ذهنم قدم بزند ...

چه احساس خوبی داشتم وقتی که با سرعت دفترم را بر میداشتم و بسمت پشت بام میدویدم. به خیال خودم در بلندترین جای دنیا گوشه ای را انتخاب میکردم و مینوشتم .

تقصیر من نبود ... خیال میکردم هرجا که به آسمان خانه ما نزدیکتر باشد بلندترین جای جهان است .جایی که کافی بود کمی سرم را بالا ببرم تا فقط و فقط  ماه باشد که در چشمان خیسم زل بزند و مرا در آغوش بگیرد ...

 یادش به خیر ٬ نبض تمام ستارگان چشمک زن را در طپش های قلبم حس میکردم ٬ نمیدانم ،شاید هم سالها پیش آنها مرده بودند و ....

همه چیز ساده و آرام بود جز ذهن پر تلاطمم که دستاویزی میخواست برای چنگ زدن . قلم را که لمس میکرد التهابش فرو مینشست  ٬  انگار دویدن های بی امانم برای رسیدن به آن بلندترین مکان مادی ، ثمره ای معنوی داشت . دیگر این پاهایم نبودند که میدویدند ...

ناخود آگاه خود را در حال بالارفتن از پله های آسمان میدیدم ... و فراموش میشد همه آنچه که باعث شده بود به این اوج برسم ... دیگر ذهنم نه تلاطمی داشت و نه دست هایش در کمین دستاویزی بودند ...

و این داستان همین طور ادامه می یافت تا وقتی که درهای دفتر گشوده ام را میبستم به این امید که امانتداری شهابهای آتشین هم به خوبی ماه باشد ....

دیگر برای یافتن ماه نیازی به بالا رفتن نیست ، روی همین زمین هم میتوان یافتش ...

ثانیه ها چه گستاخانه میگذرند ،و تنها ردپایشان به جا میماند :

تمام خاطره های مهتابی دنیا

 

«منتظرم تا شب چهاردهم بیاید »

« و منتظر خواهم ماند »

 

 

 

یا حق

+ نوشته شده در  85/04/19ساعت 16:27  توسط   | 

 

 

 

الهی حاضری چه جویم  ناظری چه گویم....

 

سلام

امیدوارم شاد و سر فراز باشید

یه مدتی نیستم  نه اینکه خودم بخوام نباشم  .

گفتند که باید به کشورت خدمت کنی ، حرفی نیست و بر دیدهء منت.

 

دلم واسه همتون تنگ میشه ...

....

نمیدونم چرا نوشتن برام سخت شده .

 همیشه تو این لحظات کلامی از شاملو است که دستگیری میکنه...

 

----------

گل کو

 

شب ندارد سر خواب .

میدود در رگ باغ

باد با آتش تیزاب اش ، فریاد کشان.

پنجه می ساید بر شیشه ی در    شاخ یک پیچک خشک    از هراسی که ز جای اش نرباید توفان

من ندارم سر یاس

با امیدی که مرا حوصله داد.

باد بگذار بپیچد با شب      بید بگذار برقصد با باد.

گل کو می آید

گل کو می آید خنده به لب.

 

*

گل کو می آید ، میدانم،

با همه خیرگی ی باد که می اندازد  پنجه بر دامان اش روی باریکه ی راه ویران،

گل کو می آید

با همه دشمنی ی این شب سرد که خط بیخود این  جاده را میکند زیر عبایش پنهان.

 

*

 

شب ندارد سر خواب ،

شاخ مایوس یکی پیچک خشک

پنجه بر شیشه ی در می ساید.

 

من ندارم سر یاس

زیر بی حوصله گی های شب ، از دورادور

ضرب آهسته ی پاهای کسی می آید.

 

1330...احمد شاملو

----------

مواظب خودتون و همه باشید ...

 

 

 

 

هر که ما را ياد کرد ايزد مراو را ياد باد

هر که ما را خوار کرد از عمر بر خوردار باد

هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی

هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد

 

 

یا علی

ک.ک

۳/۴/۸۵

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/04/03ساعت 12:32  توسط   |