هوالقهار
گریه ات برای چیست کودکم؟ تو باید شاد باشی وتنها فکرت بازی باشد ...
اسباب بازیهایت کو؟ چه کسی آنها را برداشت ؟
گریه نکن ... حتما مادرت باز برایت یک اسباب بازی نو خواهد خرید ...
راستی! مادرت کو ؟؟
کودکم ! خانه ات کجاست؟ چه کسی ویرانش کرد ؟؟؟
چه کسی ؟؟؟
......
نگاه چشمان معصومت را چگونه تاب می آورند ؟؟؟
عمق نگاهت نابودم میکند ........
اینهمه غم چگونه در دل کوچکت جا شد؟
و چگونه نادیدنی های آغشته به خون را با احساس لطیف کودکانه ات سازگار کردی ؟
چگونه عادت کردی به دیدن دیوهای نفرت انگیزی که کودکان سرزمین من آنها را تنها در کتاب داستانهایشان دیده اند ؟
چگونه ؟ چگونه ؟ ...
کاش میتوانستم در آغوشت بگیرم و همراهت های های گریه کنم .....
چقدر دلم میخواهد مرهمی بیابم برای دل شکسته ات..... تا دیگر خون گریه نکنی ....
دستهای کوچکت هنوز رو به آسمان است



«الا انّ نصر الله قریب»


