تبليغاتX
و باز هم زندگی ...

و باز هم زندگی ...

هوالکریم

 

قبلا اینجا من بودم ، شما بودید ، آنها هم بودند

قبلا اینجا همه چیز و همه کس بودند ...

من هم هنوز هستم اما نه آن «من» قبلی ... «من» اسیر در قفسی پولادین که میله های محکمش ، عشق پدر به فرزند است .

و من محکوم به محصور شدن در این استحکام هستم .

 

رگه های اجبار را به تازگی حس میکنم .

از همان ابتدای تولد هم ، مجبور به زندگی کردن شدیم .

نمی خواهم به جز انرژی مثبت چیز دیگری اینجا باشد اما اگر احساس را از آدمی بگیرند که دیگر آدم نیست .

 

کاش کسی بر من خرده نگیرد .......

 

بهترین آرزوهایم برای شما

 

یا حق

+ نوشته شده در  85/03/20ساعت 20:43  توسط   | 

 

اینجا هوا است

نان است

آب نیز است.....

 

اما جانی نیست

 

اینجا قلم است

کاغذ است

طبع غزل نیز  هست

 

اما نوشته ای نیست

 

 

اینجا سفید است

سفید و خالی  .....

 

اینجا همه چیز است و   اینهمه هیچ نیست...

 

 

بگذار بگویم

 

بگذار از تمامی حرفها    از تمامی واژه ها

 

بگذار از میان آنهمه تو چیزی از  من بگویم

 

بگذار بگویم  من هنوز هستم

 

 

 

 ک.ک

 

 

+ نوشته شده در  85/03/16ساعت 22:1  توسط   | 

 

 

هوالرب

 

 

وقتی مادری بخواهد به کودکش راه رفتن را بیاموزد ، دستانش را میگیرد ، چند قدم با او راه میرود ، و بعد دستانش را رها میکند ...

اما لحظه ای از او غافل نمیشود ،

دورادور هوایش را دارد ،

پاره تنش است ،

از جان بیشتر دوستش دارد ،

 

 

خدایا !

    مهرت مادرانه نیست ،

                        فراتر است ،

                               دوستم داری ،

                                         دوستت دارم ،

                                                    هوایم را داشته باش !

                                                                               

یا حق

+ نوشته شده در  85/03/10ساعت 19:10  توسط   | 

 

 

دلتنگ از کنار پنجره گذشتم

دیشب من چنان فیلمی در دور تند از ذهن خسته ام عبور کرد

 

بیهوده برایت میگویم:

 

((   دیشب هوای بیرون بوی تو را داشت

 

    ماه از تو سخن میگفت وستاره از تو می نوشت

    

   دیشب باد آواز تو را میخواند  و درختان سر مست رقص تو را تکرار میکردند

 

   راستی بگویمت  دیشب فاخته هم خواند و دخترک کوچک همسایه گریه نکرد

 

   من غرق خیال تو دوره کردم شبها و روزهای گذشته را که چگونه آواز تو را تکرار کنم

 

    چه بگویم که غرور کلمه های پیشین تو پنجره را بست و چراغ را کشت

 

وآخر در زیر ملحفه ای گرفتار سرود خواندم  که باید گذاشت و گذشت....  ))

 

دلتنگ از کنار پنجره می گذرم

 

با یاد گذشته ای نه چندان دور که پنجره تکرارش کرد

 

امشب پرده را هم میکشم..........

 

 

ک.ک

 ۲/۳/۸۵

+ نوشته شده در  85/03/02ساعت 20:25  توسط   |