تبليغاتX
و باز هم زندگی ...

و باز هم زندگی ...

 

 

 

گذشت  تا که رسید ...

 

از  1 اردی بهشت شروع شد تا به امروز رسید

 

یه بار دیگه به روزی رسیدم که یاد آور  مهربونی خداست برای من

یه بار دیگه ناتوان در بیان احساسی هستم که در درونم موج میزنه

یه بار دیگه روز میلاد ماه شبهای بی کسی منه و من سر مست از تبرک این روزم

 

صبرهای تو را هیچ وقت فراموش نمیکنم و 27 اردی بهشت رو که .....

 

تولدت مبارک

دیدی باز هم ساده گفتم  ساده اما   .............

 

تولدت مبارک  مهربون

 

 

 

 

مهربانم زندگيت بي عشق مباد............اشك ماتم در رخت پيدا مباد

مهربانم خاطرت غمگين مباد ...................مهر يزدان در دلت كمرنگ مباد

 

مهر يزدان در دلت كمرنگ مباد

 

 

ک.ک

+ نوشته شده در  85/02/26ساعت 20:34  توسط   | 

 

هوالرحمان

 

 

و این بود زندگی

که می گفتند تلخ است

البته گاهی شیرین هم بود ، بی انصاف نباش ، اما نمیدانم چرا همیشه تلخی هایش به او و همه نمود میکند ... شاید چون تلخ است دیگر ... تابحال شده چایی شیرین بخوری و به همه بگویی بَه چه شیرین است ؟ یا یک شکلات بخوری و از شیرینیش برای همه بگویی ؟

اما فقط کافیست یک بادام تلخ بخوری .... آن وقت از همه وجودت تلخی میبارد .. از صورتت میتوان فهمید که تلخ بوده ، حتی اگر کلامی به زبان نیاوری ...شاید چون انتظار نداشتی که تلخ باشد و جا خوردی ... اما اگر انتظار داشتی که هرگز آنرا نمی خوردی .. نه ؟

نمیدانم ... شاید مسخره باشد که زندگی را با چایی شیرین و بادام تلخ مقایسه کنیم . شاید هم نباشد ...

به هر حال اینها هم جزو زندگی هستند دیگر !

لحظاتش را که میتوان من باب شیرینی و تلخی با چایی و بادام مقایسه کرد !!!

 

زندگی هرگز منتظر ما نمی ماند که آمادگی پذیرش تلخی ها را به او اعلام کنیم . هر وقت که دلش بخواهد آنرا به تک تک لحظه هایمان هدیه میکند . حتی اگر شده آنرا در یک بادام کوچولوی بیچاره بیگناه پنهان کند ....

 

اما اگر او همراهمان باشد دیگر تلخی و شیرینی تفاوتی ندارند ... تلخی هم مثل شیرینی خوشایند است ... فقط کافیست هرگاه شیرینی ( حتی در چایی ) یا تلخی ( حتی در بادام ) مهمان لحظه هامان بود بگوییم :

                                                                   خدایا شکر ...

 

 

 

 

یا حق

 

 

+ نوشته شده در  85/02/23ساعت 19:23  توسط   | 

 

دست بدامن تو شدم ای خدا

بشنو تو صدایم را که سخت محتاج تو ام....

 

شنیده ام  دوست عزیزم  بهونهء مهربان ،

کسی که با طلوعی از مغرب  آفرینش را زمزمه کرد ، در بستر بیماری است 

 

 دلم گرفت

با دلی گرفته برای برخواستنش دعا میکنم

 

خدای مهربون چشمهای نگران به امید تو در انتظارند ،روشن کن چراغ خانه ای را...

 

خدایا ،ای مهربان مهربانان ، صدای ما را بشنو و شفا بخش تمامی بیماران را ......

 

ک.ک 

+ نوشته شده در  85/02/19ساعت 22:13  توسط   | 

 

 

 

 

 

دوباره شروع از گفتن است ، نا تمام گفتن

که توشاید تمامش کنی.....

 

دوباره هق هق است و هزاران آه و نشنفتن های تو

 

من و کاغذ و قلم دربدر وادی حرف

که تو شاید گذری از لب این وادی کنی

و تو شاید کمی گوش کنی ...بشنوی این فریادم

 

من و این بغض صدا و کمی شور نگاه پشت یک فریادیم

که تو امروز از آن میگذری

 

خسته ام بس که شنفتم چه بی آوازم

و چرا مسکوتم

و چرا هیچ ندارم حرفی...

 

وه چه بی فریادم     اه چه بی آوازم

 

من خود ز خود می پرسم که چرا مسکوتم!!

منی که غرق شده در حرفم  ... چرا بی حرفم؟؟

 

من و این بغض صدا خسته از این همه آه

قصد شب داریم و بس

قصد رقصیدن در جشن خدا

قصد ماه افشانی

قصد شب پیمایی...

 

من بودم و ماه

در شبی مهتابی

خیرهء ماه شدم و میخندم   

ماه نیز بر رخ من می خندد

من پر از فریادم

من پر از آوازم.......

 

ناگهان ابری برامد و بپوشاند شب را

تیره شد آسمان و ندیدم ماه را

حال من بودم شب

حال من بودم و این  تاریکی

باز من بودم  و دنیای خموش 

باز من بودم قصهء سکوت   

 

و کنون می فهمم که چرا مسکوتم

و چرا هیچ کسی نشناخت این فریادم

 

من همه فریادم      من همه آوازم

                                                 در دل فریاد ها چه سکوتی اینجاست....

 

ک.ک

+ نوشته شده در  85/02/15ساعت 20:26  توسط   | 

هوالغفور

 

من دیدم . شنیده ام که بعضی هم خودشان دیده اند . اعلامیه هایش را همه جا زده اند ... مگر ممکن است ندیده باشی ؟

به چشمان خودت و خودم نگاه کن ... خوب نگاه کن .. حتما خواهی دید ....

 

تشییع جنازه اش باید همین روزها باشد . یک روز ابری .... یا طوفانی .... اما آفتابی نباید باشد . خودت که میدانی ، خورشید طاقت دیدنش را ندارد . طاقت ندارد ببیند که جسد کبودش را بر سر دستها می برند . ...

می گویند جای پا روی بدنش زیاد بوده ... انگار تمام خباثتشان و شاید هم نادانیشان شده نیرو ، برای لگد کردنش ...

شنیدم که می گفتند در مراسم ختمش به جای خرما و حلوا ، زهر می نوشند ...

راستش را بخواهید نپرسیدم که تا چند روز سیاه بر تن میکنند . به نظرت آسمان شب میداند ؟ شاید او هم در عزای عزیزی سیاه می پوشد .... شاید قبلا یک بار دیگر هم .......

 

اما مگر یک وجود را چندین بار میتوان نابود کرد ؟؟؟

 

 

                                                     

 

 

( حضور گرم شما ، باعث شادی روح آن مرحوم و تسلی بازماندگان خواهد شد  )

                                  

 

                                                                                                                             یا حق 

 

+ نوشته شده در  85/02/05ساعت 18:23  توسط   |