تبليغاتX
و باز هم زندگی ...

و باز هم زندگی ...

هوالشافی

 

 

برای تو

 

باز قصه همیشگی اش را شروع کرد . روزگار را می گویم .

نمیدانم در فکر پلیدش چه میگذرد ... اصلا چه می خواهد از جان تو ؟؟؟

وقتی که می فهمم باز هم آمده سراغت از خواستن پر میشوم ... می خواهم ... میخواهم که نخواهد مثل من شوی ...

 

بدان دستهایم خالی و چشمانم لبریز است ....

اما اینکه بدانی در فکرت هستم چه دردی از تو دوا میکند ؟ تو باید خوب شوی .. فهمیدی ؟؟

 

 

حالا برو ریه هایت را از هوایی که کاج ها هدیه ات کردند پر کن ... و ذهنت را خالی  

 

 

یا حق

                                                                                               

+ نوشته شده در  85/01/24ساعت 19:48  توسط   | 

هو الکافی

 

به سرم زد که دوباره در گذشته تأمل کنم . اما اینبار کمی متفاوت :

زندگی گذشته ام را ، تمام لحظاتش را شکافتم ، ریش ریشش کردم ، با دقت تمام تار و پودش را ازهم گسستم .

می خواستم همه را کنار هم بگذارم و طنابی بسازم که از آن بالا بروم و برسم به خود خدا ، اما چیزی در این میان کم بود . می دانید چه ؟

 

گره !!! همان نقطه هایی  که گاهی کور می خوانیمشان و از به وجود آمدنشان در زندگی می هراسیم و شکایت حضورشان را به درگاهش میکنیم  ، اما اینبار برای رسیدن به او فقط همین نقطه های به ظاهر کوچک را کم داشتم ...

 

 

گاهی دعا میکنم خدا تمام غم هایم را از من بگیرد ... اما نمیدانم چرا وقتی دعایم مستجاب میشود از آن پشیمانم ...

بزرگی* میگفت: « هر وقت در زندگیت گیری پیش آمد و راه بندان شد ، بدان خدا کرده است . زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی . هر کس گرفتار است ، در واقع گرفتار یار است . غم ، پیغام دوست است . خدا ما را برای شادی آفریده است نه برای غم ، خدای واحد غنی و قوی ، محال است مخلوقی را برای ناراحتی و غم بیافریند . اگر این بشارت را که ما را برای شادی آفریده اند باور کردی و به خودت قبولاندی ، دیگرغم وجود نخواهد داشت . این مژده از آن کسی است که آنرا باور کند ... »

 

 

یا حق

 

 

* حاج اسماعیل دولابی

 

 

+ نوشته شده در  85/01/15ساعت 19:25  توسط   | 

 

هو المعین

 

به من میگفت بنویس ، چه می دانست چه چرندیاتی در ذهنم لول می خورند :

 

که سال نو شده .... اما انگار همه چیز همان است که بود .. همه چیز جز 4 که حالا دیگردر همه تقویم ها شده 5 .

که هنوز هم واحد فاصله ام با او با سال نوری محاسبه می شود .

که هنوز هم این خاک است که مغلوب آتش میشود .

که احساسم هنوز هم آتش زیر خاکستر است .

که جای خالیش را هنوز هم به هیچ موجودی نداده ام و منتظرم روزی بیاید و سر جایش بنشیند و بتوانم با خیال راحت ، تبدیل رویا به واقعیت را به تماشا بنشینم .

که هنوز هم او نیامده که سالی و ماهی و روزی و ثانیه ای و لحظه ای بخواهد نو باشد و کسی به کسی تبریک بگوید .

که هنوز هم نبود آرامشش حفره ای است در تن و روح من و تو :

 

که یک روز از کلبه دنجت، که شاید دنجیش از قرمز خطی آغشته به خون باشد ، فرار میکنی و به گندمزار پناه می بری و به دنبالش می گردی و همه وجودت را می گذاری در معرض باران خدایش و سیراب می شوی و سبک .... و می دانی که خودش را نیافته ای و تنها قطره ای از کرامتش سیرابت کرده ........

که سالت را نکبتی می دانی و طلب بخشش می کنی و می خواهی که دامنش را در دستهایت بگذارد و به خیال خودت آنرا کثیف می کنی ... اما غافلی که وقتی کلبه خانوم  با  Tahoma ی قهوه ایش باشد دل نگران طپش های قلبم نیستم .   

که بر صفحه دلت که گاه گداری  درد میگیرد ، نگاشته ای هوالباقی ..... و هر کس به خانه ات آمد خندید و ندانست که این نیز نمایی متفاوت است از غمت که پنهانش می کنی و روح لطیفت که نرمیش در باز شدن غنچه ی لبهای ما آشکار میشود .

که با اینکه هم نامت منتظر است و هم روحت شده خود انتظار ، خواستی به من بفهمانی که باید منتظراو بود اما نباید منتظراو بود و معنی تمام این« او» ها را تو کاملا میدانی . آسمان پرستاره ی تو نیز بدنبال فروغی میگردد ناتمام ...

که در بهار، سبزی کویرت را دو دستی تقدیم سلطان رنگ ها کرده ای و سیاهی را هدیه گرفتی ... و کاش و کاش ها شده اند دغدغه ات ..... اما هنوز هم آبجی بودنت باقیست و هم مهربانیت

 که کویری هستی و می فهمی آنچه را که خیلی ها نمی فهمند و دلت خیلی چیزها می خواهد و فریادت همان سکوت است .....

 که دلت زخم دارد و گاهی با شعرهایت به آن مرهم می گذاری اما هنوز تنگ است ...

که سایه ات حتی در شب نیز پیداست وتنهایی ات را با  عطر دل انگیز مریم پر میکنی  و با اینحال آرزوی دلی بهاری میکنی برای دوستانت

 که از بودن یا به قول خودت چگونه بودنت پشیمانی و می خواهی بجای آخرین ها به اولین ها فکر کنی  ... شاید ندانی که خواب گریزیت تو را  یگانه  کرده

 که مهربانیت جاودانه است، اما سینه ای مالامال از درد داری و تو نیز مرهمی می خواهی از خدایت

که بانویی و نامت پاییز است و تنها شعرها گویای احوالت هستند .

که به دنبال سنگ عزلتت میگردی و یاد گرفتی صندوقچه دلت را برای هیچ آشنای غمی باز نکنی

که قاصدک های رها شده ات بی مقصدند اما پناه و مقصد خودت تنها آسمان  او است وبس  

که می آیی و مانند یک انجل آسمانی از آرامش و ملکوتی بودن اینجا می گویی ، اما نمی گویی که اینها همان دل خوش کنک هایی است که گاهی خودم نیز آنرا وصله وجودم میکنم ..... اما نمی دانم که این همان آرامش نیست ......

 

من آرامشی می خواهم که دیگر لحظه هایم التهابی نداشته باشند که بخواهم با اشک حرارتش را فرو بنشانم .

آرامشی که لحظه تحویل سال ذهنم لحظه ای از طپش باز ایستد و قلبم هم چنان در اندیشه ضربانی مداوم و جاودانه باشد .

آرامشی که در آن دنیا بگونه ای شود که به جای آینه ، شیشه بگذارند و هم تو مرا ببینی و هم من تو را ..... و دیگر ردپای تشویش شبانگاهمان را به تصویر نکشد .

 

             

اینک شما بگویید :

                      چه می کنید که این حفره های عمیق زودتر پر شوند ؟؟

 

 

                                                                                              یا حق 

+ نوشته شده در  85/01/04ساعت 1:6  توسط   |