تبليغاتX
و باز هم زندگی ...

و باز هم زندگی ...

هوالنور

همه می گفتند دیگر چیزی به آمدنش نمانده .
همه منتظر بودند و در تلاش .
پس چرا من به او فکر نمیکردم ؟؟ چرا تنها چیزی که در کوچه پس کوچه های ذهنم عبور نمیکرد او بود ؟

****
کمی از غروب گذشته بود .... رفتم کمی قدم بزنم .... با خودم . باد می وزید . راه رفتن سخت بود .... غرق در افکارم بودم که انگار بوی کودکی ها به مشامم رسید .... چه صادقانه بازی میکردند . چه صادقانه دروغ می گفتند . چه صادقانه دعوا میکردند . دلم تنگ شد . هفت سنگ .... خانه بازی ... گرگی ......باید میگذشتم از گذشته همانطور که گذشته ها گذشتند از من .
هرجا قدم میگذاشتم و هرچه میدیدم نشان او بود . ماهی های شیطون که از تنگی تنگ به ستوه آمدند ...شب بوهای مغرور، تخم مرغهای رنگی ...
برخی آنقدر خوشحال بودند که انگار انتهای تمام آرزوهاشان بود که می آمد .

اما من گمشده ای داشتم که سخت دل تنگش بودم .........
ناگهان خودم را روبروی امامزاده دیدم . طنابهای نور بود که بر دستان خالی ام گره خورده بود و مرا با خود میکشید.
اینبار این پرنده ی بی پناه را با قفس آزادی به اسارت می بردند .
به گوشه ای پناه بردم ... مبهوت ... حیران .... به چهار گوشه های طلایی اش خیره شده بودم . نگاهم نیز زندانی بود .
چه زیبا بود رقصشان . اسکناس ها را می گویم . در خود نمی گنجیدند که نذرش شدند .
آنجا آرامش را تنفس میکردم ... سبک بودم . چه می دانستم ! خیال میکردم حرف های دلم در همه کهکشانها نمیگنجد .. چه شد که این فضای کوچک تمام دلتنگی هایم را از من گرفت ؟
برخاستم .
هنوز باد می وزید ، اما راه رفتن در آن دیگر سخت نبود .
گمشده ام را یافته بودم ....

****
بهار داشت می آمد . دیگر صدای پایش را میشنیدم . خودش بود . دختر فروردین ....
از امروز منتظرش خواهم بود .

****
آخرین پنج شنبه سال است
ای بهار منتَظَر !!! زودتر بیا .

یا حق

+ نوشته شده در  84/12/25ساعت 23:20  توسط   | 

 

 

 

 

بوی بهار می آید....؟!!!!!!!!!

 

 

((ارغوان....این چه رازی است که هر سال بهار با عزای دل ما می آید ......))

 

نمیدونم ...... چرا هایم همه بی پاسخ است 

نمیدونم گناه این همه منتظر چی بود...............

دیشب ماه هم میدونست که چی میشه ....

چقدر خود نمایی کرد...

 

نه بوی بهار هیچ وقت اینطوری نبود .....

شاید هنوز خیلی مونده تا بهار ....خیلی مونده تا .......

 

من خسته نیستم نگو یکم خسته ای استراحت خوبت میکنه

اصلا خسته نیستم  تازه دارم می فهمم زندگی چیه .....

دارم تمرین  میکنم که چطور میشه تصویرهای بر باد رفتهء ذهن را دیگه تکرار نکرد.......

نمی دونی .....تو رویاهام غرق شده بودم....حالا باید دوباره تو دنیای حقیقی نفس بکشم

وای .....

بوی بهار چرا نمیاد؟!!!!

دلم بهار میخواد ،میخوام مثل همیشه انتظار شو بکشم ،نمیخوام ازش فرار کنم ......

دلم خیلی چیزا میخواد  .......

امروز از همون منظر دفتر به همهء اون برگا، به کاجهای قشنگ ، به اون درخت پشت سوله که داشت قد میکشید و به همهء چیزایی که دیدم  گفتم که چرا حرفامو به خدا نگفتند......

اما به خدا چیزی نگفتم...........................

 

 

 

 

((با همین دیدگان اشک آلود

  از همین روزن گشوده به دود

  به پرستو ، به گل ، به سبزه درود ! .....))

 

 

 

ک.ک

+ نوشته شده در  84/12/24ساعت 18:32  توسط   | 

دانه 

خاک

آب

درخت

و تبر!!!!!!!!

آه چگونه گریزم .....دستهء تبر از جنس من است

ک.ک

+ نوشته شده در  84/12/19ساعت 12:6  توسط   | 

هوالاول
به نام آرامش دهنده قلبها


صدایش را دوست دارم
آن هنگام که در خنکای شب ، درختان نمدار ، برای شکستن سکوت مرگبار جنگل میخواهند که بنوازد .....

آی جیرجیرک !
امشب هم بنواز ، اما برای من ...
بنواز برای هرکه هجمه ی سکوت شب گلویش را می فشارد ....

بنواز ... غمبار تر از همیشه ..... بنواز .... عاشقانه تر از همیشه

آی جیرجیرک !
بنواز ... دوست دارم ... صدایت را .... پوست انداختنت را .... نو شدنت را

می خواهم تازه شوم ... می خواهم مانند تو پوست بیندازم و بعد مانند تو بنوازم ... محکم تر و پرامیدتر ازگذشته

آی جیرجیرک ! آی جیرجیرک




یا حق
+ نوشته شده در  84/12/11ساعت 21:28  توسط   | 


هوالرحمن

به نام آفریننده نیکی ها


.........
بله . درست حدس زدی ،
من همان آشنای دیرینه ات نیستم ،
من همان آشناترین غریبه نیستم ،
من هم او که با سوز سینه اش می سرود نیستم ،
من هم او که با شعرش پا به پای احساست قدم بر میداشت نیستم ،
....
من ، مهمان ناخوانده ای به کویر همیشه سبز هستم ...
آمده ام کویری باشم ...
گرچه صدایم بغض آلود است ، اما آنرا به خنده آذین داده ام ..
گرچه نگاهم غمگین است ، اما آنرا به شادی آراسته ام ..

« شاید که کویر آمدنم را باور کند »




هو الحق
+ نوشته شده در  84/12/06ساعت 3:45  توسط   | 

لالا لالا  گلم لالا

لالا لالا  گلم لالا

دیگه نمیشه .......خواب بیداد کرده.....سیاهی داره میاد 

 

حضور فریاد ندارد و سکوت طنینی افکنده بر دلهای نافرجام که مرا تاب آن نیست

هنوز سیاهی نیامده سفیدی رخت بربسته

من هنوز بیدارم

چقدر مانده که بشکند تاریکی............؟؟

 

 

************

 

آره..... راست میگی باید مواظب باشم این بلا ها رو سر کسه دیگه ای نیارم

باید حواسم باشه که دیگه ..........

 

آی بچه آجر بده....

باید زود دیوارو بچینم

یه دیوار بلند....بدون هیچ روزنه ای............

اینجوری امنیت بر قرار میشه

همه در امن و امانید ........ مطمئن باشید

 

 

یاد این شعر افتادم...

 

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر   با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشق ها میمیرند

رنگها رنگ دگر میگیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ دست نا خورده بجا می مانند

 

 

میخواهم بخوابم

 

خوب و بدشو کار ندارم فقط میخوام بخوابم...همین

لالا لالا    لالا لالا 

لالا لالا  علی لالا

لالا لالا   همه بیدار

 

ک.ک

+ نوشته شده در  84/12/03ساعت 18:24  توسط   |