همه می گفتند دیگر چیزی به آمدنش نمانده .
همه منتظر بودند و در تلاش .
پس چرا من به او فکر نمیکردم ؟؟ چرا تنها چیزی که در کوچه پس کوچه های ذهنم عبور نمیکرد او بود ؟
****
کمی از غروب گذشته بود .... رفتم کمی قدم بزنم .... با خودم . باد می وزید . راه رفتن سخت بود .... غرق در افکارم بودم که انگار بوی کودکی ها به مشامم رسید .... چه صادقانه بازی میکردند . چه صادقانه دروغ می گفتند . چه صادقانه دعوا میکردند . دلم تنگ شد . هفت سنگ .... خانه بازی ... گرگی ......باید میگذشتم از گذشته همانطور که گذشته ها گذشتند از من .
هرجا قدم میگذاشتم و هرچه میدیدم نشان او بود . ماهی های شیطون که از تنگی تنگ به ستوه آمدند ...شب بوهای مغرور، تخم مرغهای رنگی ...
برخی آنقدر خوشحال بودند که انگار انتهای تمام آرزوهاشان بود که می آمد .
اما من گمشده ای داشتم که سخت دل تنگش بودم .........
ناگهان خودم را روبروی امامزاده دیدم . طنابهای نور بود که بر دستان خالی ام گره خورده بود و مرا با خود میکشید.
اینبار این پرنده ی بی پناه را با قفس آزادی به اسارت می بردند .
به گوشه ای پناه بردم ... مبهوت ... حیران .... به چهار گوشه های طلایی اش خیره شده بودم . نگاهم نیز زندانی بود .
چه زیبا بود رقصشان . اسکناس ها را می گویم . در خود نمی گنجیدند که نذرش شدند .
آنجا آرامش را تنفس میکردم ... سبک بودم . چه می دانستم ! خیال میکردم حرف های دلم در همه کهکشانها نمیگنجد .. چه شد که این فضای کوچک تمام دلتنگی هایم را از من گرفت ؟
برخاستم .
هنوز باد می وزید ، اما راه رفتن در آن دیگر سخت نبود .
گمشده ام را یافته بودم ....
****
بهار داشت می آمد . دیگر صدای پایش را میشنیدم . خودش بود . دختر فروردین ....
از امروز منتظرش خواهم بود .
****
آخرین پنج شنبه سال است
ای بهار منتَظَر !!! زودتر بیا .
یا حق
