تبليغاتX
و باز هم زندگی ...

و باز هم زندگی ...

نگاه اری نگاه ....همان فریاد خاموش را گویم

نگاهم خسته است

زمان زیادی است که در حسرت کوچ پرستوها خیره مانده

زمان زیادی است که قدرت نگاهی آن را نلرزانده

زمان زیادی است که دستی آن را نچرخانده

نگاه .....آری نگاه

زمان میگذرد ، دیروز امروز میشود و امروز فردا

اما نگاه من تنها در دیروز مانده چرا که یادها در دیروزند

نگاه کن...

نگاهم به افق است و غروب را باور ندارد 

انتظار میکشد که دیروز به امروز بیاید و فردایی نباشد

دوباره شب فرا می رسد، نگاه ها خاموش میشوند و می خوابند

اما تو نگاه کن ...

نگاهم را ببین و بگو پرستو ها را لانه ای ساخته ای

با من بگو  کی صدای نگاهت خواب را حرام میکند

 

غروب امروز را دیروز میکند 

و تو .......

 

 

ک.ک

 

 

+ نوشته شده در  84/10/23ساعت 7:20  توسط   | 

 

 

در میان کوچه ای خاموش، میکشد پا در میان برگهای زرد پائیزی

مرد خسته  مرد بی روح  عابر شب ...عابر شب

میکشد پا بادلی پر خون ، سرد و بی کس ...عابر شب ، عابر شب

 

میرود تنهای تنها 

میرود غمگین و رسوا

میرود تا بر نگردد ........عابر شب  ، عابر شب

 

شهر سکوت ،  خانه سکوت  ، کوچه سکوت ، مرد سکوت  ،  عشق سکوت....

ناله بلند    ،    درد بلند    ،   مرگ بلند   ،     وزوزهء باد بلند   ،  ره عابر بلند.............

 

ای سیاهی

ای شب سرد، بپذیرید  ، عابر شب ، عابر شب

 

مرد خسته  مرد بی روح  ................عابر شب  ،  عابر شب

 

ک.ک

+ نوشته شده در  84/10/14ساعت 5:50  توسط   | 

تنم را نا جوانمردانه بر روي خارهاي هجرت ميكشند و فريادهايم هيچ تاثيري در آنها ندارد.

آه كم نيستند خارها و راه بس دراز و من با تواني اندك با دستاني بسته با پاهايي خسته در پشت هزاران حرف تنها مسافر اين راه بي مقصدم ...

 

داشته ام تنها   آرزوهاي بر باد رفته ام است ...... که آن هم براي تو...

 

اما یادت و احساس دوست داشتنت را از من نگیر ،فقط  آنها از آن من ........

من با آنها مینویسم و زنده میمانم و این برای من  بس است

روزی اگر رد نوشته هایم را بگیری شاید به من برسی.......

 

من آن روز را انتظار میکشم با اینکه میدانم  باد  کاغذهایم  را با خود میبرد... 

 

ک.ک

 

+ نوشته شده در  84/10/04ساعت 7:17  توسط   | 

نيشخند تنها  بدرقهء  وجود است  

 

چرا...؟؟!!

 

افكارم پيچ درپيچ و صدايم سكوت را زمزمه ميكند .....

مانده آبي را مانم كه بلعش زمين را در انتظار است

حال غروب است و هنگامهء رفتن ......

من بر ميگردم  زمانم هنوز وقت دارد

                                                  اما زود دير ميشود زماني كه تو..........

 

ك.ك

+ نوشته شده در  84/10/01ساعت 4:53  توسط   |