تبليغاتX
و باز هم زندگی ...

و باز هم زندگی ...

  

 

¨      " 2تیر 87 :

امروزم مثل روزای قبل در حال سپری شدنه

16 روز دیگه مونده تا من زندگی مشترکم رو آغاز کنم و از همین الان دلم برای خونه ی دوست داشتنیمون تنگ شده ، انگار دلم نمیخواد طوری بشه که بگم خونه ی بابا

دلم برای همه درو دیوارای خونه تنگ میشه برای حیاط با صفامون ، برای تاب سفیدش ، حوض آبی وسطش .. دلم حتی برای گربه های روی دیوارش که شبا اعصابمونو خرد میکنن تنگ میشه

24 سالمه و 24 سال رو با همه ی ماه ها و روزهاش توی اون گذروندم

بعضی شبها که غرق در لذت روی بالش آرامشم توی اتاق دنج و تاریکم آماده ی خوابیدن و ترک دنیا میشم ، تمام خاطرات خوب اینجا میاد جلو چشمم ، به خودم میگم خیلی بی وفایی که میخوای همه ی اینارو رها کنی و بری تا خاطراتت رو به در و دیوار یه خونه ی دیگه آویزون کنی

احساس دختر خونه بودن ، خونه ی بابا بودن ، احساس خیلی قشنگیه ...فقط و فقط فکر کردن به این الفاظ برام دوست داشتنیه ."

مامانم همیشه میگه: "جوری حرف میزنی انگار میخوای بری و دیگه برنگردی .. نترس دیگ میره با دیگچه برمیگرده !! "

اما واقعیت چیز دیگست ..

یادمه وقتی مامان دست خواهرمو گذاشت تو دست شوهرش بغضم ترکید اما غرورم اجازه نداد کسی ببینه که چقدر برای رفتنش ناراحتم

 

¨      نمیدونم چه جوری میشه از مامان بابا تشکر کنم به خاطر همه ی کارهایی که کردن اما وظیفشون نبود

میدونم که خیلی خیلی اذیتشون کردم ، گرچه خیلی وقتا نمیدونستم که افکار و عقاید و حتی بعضی علایقم اونارو ناراحت کنه

بابا کمک کرد که بتونم توی رشتم با شرایط ویژه مشغول به کار بشم ، کمک که نه در واقع اگر الان میتونم کار کنم به خاطر وجود مامان باباست

من که خبر نداشتم اما یه بار از دهن مامان پرید که صبح ها بعد از نماز برای هر 4 تا بچش به خاطر مشکلاتشون جدا گانه ختم برداشته و من غافل از ....

 

 

 

¨      هیچوقت قدیمی نمیشه :

یه حلقه ی طلایی   اسمتو روش نوشتم

میخوام بیام دستت کنم      بیای تو سرنوشتم

.

.

.

نگام میفته به حلقه ای که نه تنها گرداگرد انگشتمو گرفته که گرداگرد همه ی وجودم ریشه دوونده ...

 

ناخودآگاه یاد شعر فروغ میفتم :

"دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که مرا

اینچنین تنگ گرفتست به بر

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و درخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

حلقه ی خوشبختیست ..حلقه ی زندگی است "

 

 

¨   تو این روزای شادیم همش به فکرتم .. اشکات از یادم نمیره ..از یه طرف بیماری خواهرت که همتونو داغون کرده ، از طرف دیگه بیماری بابات که تاب و توانی براتون نذاشته ..بهت حق میدم پیش خدا شکایت کنی.. فقط خودش میدونه که وقتی بغضت  میشکنه چقدر از درون خرد میشم .. دلم میخواد برم پیشش و داد بزنم .. بگم که دعاها و نذرو نیازای شب و روزتون تا کی باید ادامه پیدا کنه ؟ کی قراره این خنده های قشنگ روی لبات همیشگی بشه ... آخه مگه کسی دیگه هم میتونه مثل تو شوخی کنه و ادمو از خنده روده بر کنه با اون ریزبینی و نکته سنجیت حتی تو مسخره بازی !

 

 

¨      بعد از یک هفته دیده بودمت .. از دیدنت سیر نمیشدم

 

 

چقدر دوسِت داشتم ..

                                 چقدر دوسِت داشتم ..

                                                               چقدر دوسِت داشتم ..

 

تو بهترین و بهترین و بهترین هدیه خدا هستی به من

 

 

¨      این روزها پر بود از التهاب و خستگی ..پر از تلاش و دغدغه

این روزها پر بود از احساسا های مختلف ..پر از عشق و هدف .. این روزها پر از فراز و نشیب بود اما حالا محکم میگم که این روزها پر بود از خدا

 

صدها و صدها کار و مشغله با اینکه شلوغ پلوغ و پیچیده به نظر میرسیدن اما خیلی آروم و سر به راه ، به نوبت به صف شدن و یکی یکی انجام شدن

 

این یعنی تو حواست هست !

 

 

فردا شب ،جشن آغاز زندگی مشترکمونه ، خدا میدونه که چقدر دلم میخواد همه ی دوستام توی شادیمون شریک باشن .. دلم میخواد حتی اگه جسما نیستن بتونم حضور و وجودشونو حس کنم !

آرزوم خوشبختی و موفقیت برای همه ی شماست ..

 

شادی همراه لحظه لحظتون باشه

 

نیکا

 

 

 

+ نوشته شده در  87/04/17ساعت 17:14  توسط   | 

 

سکوت میکنم

 

چون فهمیده ام فریاد همیشه چاره ساز نیست

 فهمیده ام !

 

 

نیکا

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت 20:0  توسط   | 

 

یه گل یاس شکسته

شاخه هاش از هم گسسته

باغبون خسته ی خسته

کنار گلش نشسته

گل یاس، یاس بهشته

روی گلبرگاش نوشته

"که فقط تو این زمونه

عشق حیدر منو کشته "

 

فاطمه آروم جونم

گل یاس قد کمونم

یاور قامت کمونم

دعا کن اگه تو رفتی

دیگه من زنده نمونم

 

ای همیشه همنشینم

ای امیرالمومنینم

دعا کن تا من بمیرم

اشک چشماتو نبینم

 

سه ماهه که چشمای من

روی مادرو ندیده

چادری که رنگ خاکه

روی صورتش کشیده

 

سه ماهه واسه عیادت

در این خونه نخورده

سه ماهه با دست مادر

به موهام شونه نخورده

 

سه ماهه تنور خونه

دیگه خاموشه و سرده

تا نفس میکشه مادر

نفسش برنمیگرده                       

                            نفسش برنمیگرده

                                 

                                                   نفسش برنمیگرده                                                 

                                                

                                                                             نفسش برنمیگرده

 

                                                                                                                              نیکا

 

+ نوشته شده در  87/02/30ساعت 0:19  توسط   | 

 

هوالمحبوب

 

 

خدایا ! امروز دلم میخواد باهات حرف بزنم، نمیدونم شاید خودت خواستی ،پس خواهش میکنم گوش کن...

 

دلم میخواد یه جا بشینم ، مثل همین جایی که الان نشستم با صدای آواز همین پرنده ها و صدای ماشین های عبوری

گرچه امروز حسرت صدای فواره ی حوض پارک روبرویی به دلم میمونه ..

 

توی اون هفته ی لعنتی ...

نه ، یادش که میفتم کلی اعصابم خرد میشه ، اما وقتی با حال الانم مقایسش میکنم خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم ، به خاطر اینکه خوب شدم ، به خاطر اینکه دیگه اون افکار دیوونه کننده نمیاد سراغم ، به خاطر اینکه صبح که از خواب بیدار میشم دوست دارم زندگی کنم و برای هزار هزار کاری که پیش رو دارم برنامه ریزی کنم ، چون زندگی برام مفهوم داره و خیلی چیزها و خیلی آدم ها هستند که انگیزه ی نفس کشیدنم هستند.

تو بیشتر و بیشتر تو ذهنمی،چون خودت با دستات منو از اون باتلاق کشیدی بیرون ، اما خیلی خوبه که گل و لای اون هنوز رو بدنمه تا گاه گاهی نگاهش کنم و بی معرفتی و بی انصافی رو بذارم کنار و لطف هات یادم بمونه .

 

اون یک هفته یادم داد که چقدر همه برام عزیزن ، چقدر دوست دارم هم صحبت مامان باشم و از شنیدن کلام به کلام حرفاش لذت میبرم ، و چقدر سکوت و آرامش و پختگی بابا برام زیباست ، برادر کوچکم چقدر برام دوست داشتنیه و وقتی نیست تا یکم سر به سرش بذارم چقدر دلتنگش میشم

،نشونم داد که خواهرم رو با اون دل دریایی و بزرگش و وجود پاک و بی شیله پیلش  انقدر میخوام که نمیتونم یک روز بدون اون و دوتا بچه از خودش معصوم تر باشم

،بهم فهموند کسی که روز به روز سلول به سلول وجودمون بیشتر و محکمتر به هم گره میخوره رو چرا انقدر ساده و آروم اما زیاد دوست دارم

بهم نشون داد چقدر بودن همه و همه ی دوستام ، که خیلیاشون نمیدونن چقدر دوستشون دارم و چقدر وجودشون و نفسشون برام عزیز و مقدسه( و اگر میدونستن شاید هرگز بهم نمیگفتن بی معرفتم! ) ، برام ارزش داره .

 

خدایا ! اخیلی خوشحالم که گذاشتی باهات حرف بزنم ..

به خاطر همه چیز ممنون

 

 

 

نیکا

 

 

+ نوشته شده در  87/01/28ساعت 20:44  توسط   | 

هوالخالق

 

بــاز مـــی آیــــد بــــهـــار دلـنشین /  بــاز بــلـبــل مــی شــود با گل قرین
بــاز صـــحــرا پـر شقایق می شود /  بــاز روشــن قــلب عـاشق می شود
فــصــل ســـرد از هــیــبت باد بـهار /  مــی کــنـــد از پــیـش روی او فـرار
ســفــره هــا بــا هـفت سین آراسته /  بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا پیراسته
بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پیر /  ســبزه و آئــیــنـه و مــاهـی و سـیر
سـیـب و سـنـبـل در کـنـار یــاسـمـن /  عطربــیــد مـِشک چــون مُشک خُتَن
سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل /  عـــیـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل
ســال نــوتـحـویل و سال کهنه رفـت /  هــم دل مــا تـازه شد هم شال و رخت
یــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن /  یـــا مـــُدبّـــر خـــانــــه را آبـــاد کـــن
یـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُ الــّحالم نما /  از بـــدیـــهــــا فـــارغُ الـــبـــالــم نـما
ایـــن دل «جـــاویــد» را پـاک از ریـا /  کُــن خــــدا ،ای قـــادر بـــی مــنـتــها  *

 

*محمد جاوید

 

 نوروز رو به همه شما عزیزان تبریک میگم و براتون بهترین آرزوها رو دارم

 

 

نیکا


+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 15:44  توسط   | 

 

هوالمحبوب

عید غدیر امسال با همه ی عیدها تفاوت داشت

عید بودنش پررنگتر بود انگار

...

 

دلارام عزیز و کویری بزرگ

 

پیوند جسم و روحتان تا همیشه مبارک

 

 

 

یا حق

+ نوشته شده در  86/10/11ساعت 20:20  توسط   | 

 

درد ما حرفهای شاید امروزی نیست

دردما دل سپردن به حرفهایی است که امروز را ساختند

چگونه باور کنم

مهر های دیروز 

دردهای امروزند ....

-

هوا سرخ و خاکستری

خون خورشید پاشیده در سیطره افق

مرگ روز در راه است

ما میرویم

و تو ...

 

 

پ.ن

امان از حرفهایی که پایان ندارند

اینجا رو اینطوری نمیخوام ، بمونه یادگار خوبی های گذشته

/.

 

+ نوشته شده در  86/09/20ساعت 18:48  توسط  

هوالرحمان

 

 

بالاخره روز برآورده شدن آرزویم رسید

 

                                               روز خندیدن تو

 

و امروز به وسعت همه ی سختی ها و غمهایت میخندی ...

 

تا ابد

 

و دیگر  هیچ خوابی رویای فراموشیت نخواهد بود

 

چه خوب شنیدی ندایی را که میگفت

                                              " گرچه شب تاریک است

                                                                     دل قوی دار سحر نزدیک است"

 

و سحر چه نزدیک بود

 

حال که دلارام ترین ِ دنیا با توست تمام شبهایت نیز سحر است

 

بشمار لحظه ها را

عشقتان جاویدان باد

 

...

 

یا حق

  

 

 

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 21:33  توسط   | 

 

وقتی خسته ای  یه  خدا قوت چه ها که نمی کنه ...

 

خدا قوت

 

+ نوشته شده در  86/08/27ساعت 19:0  توسط   | 

 

دلم گرفته ،

دلم عجیب گرفته ....

 

 

از وقتی با هم آشنا شدیم به همدیگه گفتیم داداش

دوسش دارم و طاقت دیدن ناراحتیشو ندارم

اما دست تقدیر،  داداش سعید منو سوگوار غم از دست دادن پدر عزیزش کرده

با اینکه میدونم ....

هیچی، فقط براش دعا کنید

ممنون

 

+ نوشته شده در  86/08/10ساعت 19:6  توسط   |